سه‌شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۵
وحدت نور در آینه انسان کامل؛ از هبوط تا رستاخیز باطن

حوزه/گذر از حجاب‌های کثرت و رهایی از بند نادانی، تنها در گرو شنیدن نغمه ازلی و اتصال به نور اولیای الهی محقق می‌شود؛ نفوسی قدسی که به مقام «کنت سمعه و بصره» نائل آمده و با نفخه وجودی خویش، جان‌های خفته را به حیات ابدی و فنای فی‌الله می‌رسانند.

خبرگزاری حوزه | انسان در میان انبوهی از اصوات و تصاویر محسوس، غرق در دریایی از اطلاعات حسی است، اما گویی گوش جانش بر روی حقیقتی فراتر از این جهان مادی بسته شده است. آنچه در نهاد سالکان واصل و اولیای الهی جریان دارد، نه از جنس نواهای عادی و شنیدنی‌های روزمره است، بلکه نغمه‌ای است ازلی که از عالم قدس سرچشمه می‌گیرد. این نغمه، زمزمه‌ی حیات بی‌نهایتی است که هر آن کس که طالب آن باشد، با شنیدنش، از هر بها و قیمتی بی‌نیاز می‌گردد. اما راز در اینجاست که گوش ظاهری و حس مادی، آلوده به تیرگی‌های عالم کثرت و ستم‌های نفسانی است و توان درک این اصوات ملکوتی را ندارد. این گوش، همچون پرده‌ای ضخیم، انسان را از شنیدن آن نغمه‌های پری‌وار بازمی‌دارد، زیرا که آدمی در اسرار نهانیِ آن عالم، بیگانه‌ای بیش نیست.

حقیقت این است که انسان و پریان، هر دو در زندان تاریک نادانی و جهل مرکب اسیرند. این عالم مادی با تمام وسعتش، برای آنان حکم زندان‌خان‌های را دارد که از حقیقت والای خود بی‌خبرند. اما نغمه‌ی دل که از عمق جان اولیا برمی‌خیزد، برتر از آواز پریان و آوای آدمیان است؛ چرا که پژواکی از عالم امر و ارتباط با واجب‌الوجود است. این نغمه، ندای «ای اجزای نیستی» است که به همه ذرات وجودی که در ظلمت نیستی و عدم فرو رفته‌اند، بشارت حیات می‌دهد. اولیا، درون‌پردازان حقیقی، با این ندا، پرده‌های خیال و وهم را کنار می‌زنند و سالک را از پوسیدگی و فساد این عالم کونی رها می‌سازند.

یکی از عمیق‌ترین نکات در این مسیر سلوک، مسئله «احیا» و «رستاخیز» درون است. اولیای الهی در این عصر و زمان، نقش اسرافیلی را ایفا می‌کنند که با نفخ صور وجودی خود، مردگانِ درونِ کفن‌های تن را زنده می‌گردانند. این آواز، آوازی بیگانه با اصوات عادی نیست؛ بلکه مظهر قدرت الهی است که حتی به مریم باکره از محرابِ عبادتش، حیاتی نو بخشید. هنگامی که نفس سالک به کلی بمیرد و از خودی خویش تهی شود، این بانگ حق است که به یاری او می‌شتابد و او را از نیستی به هستی ابدی بازمی‌گرداند. این آواز، هرچند در قالب کلمات بشری و از حلقوم انسانی چون «عبدالله» برمی‌آید، اما حقیقتاً از آنِ ذات احدیت است و شهود محض به شمار می‌رود.

گوید این آواز ز آواها جداست‌

زنده کردن کار آواز خداست‌

ما بمردیم و بکلی کاستیم

بانگ حق آمد، همه برخاستیم

(مثنوی مولوی دفتر اول)

از منظر عرفانی، در این مرحله است که سالک به مقام «فنا» و «بقا» نائل می‌آید. خداوند متعال، خود را به عنوان سمع و بصر، و تمامی حواس و اراده‌ی بنده معرفی می‌کند. یعنی آنجا که بنده از خود هیچ‌چیز ندارد و به کلی در اراده‌ی حق محو شده است، خداوند متولی تمامی شئونات او می‌گردد. این همان حقیقت «کُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ» است که در احادیث قدسی بدان اشاره شده است.

سالک در این حالت، دیگر نه «من»ی دارد و نه «تو»یی؛ بلکه گاهی خود را به عنوان تجلی‌گاه حق می‌بیند و گاهی حق را در آیینه‌ی وجود خویش مشاهده می‌کند. این گویایی و شنواییِ ناشی از «وله» و حیرت عاشقانه، مایه‌ی آن می‌شود که انسان به گنجینۀ الهی مبدل گردد و هر مشکلی که بر سر راه دیگران وجود دارد، با پرتوافشانی او گشوده شود. همچون آفتابی که تاریکی‌ها را می‌زداید، دمِ اولیا نیز هر ظلمتی را برطرف می‌سازد.

اما شگفت‌انگیزترین بخش این سیروسلوک، مسئله «اتصال نور» و وحدت منبع آن است. انسان کامل، تجلی‌دهنده‌ی اسماء الهی است؛ همانگونه که آدم ابوالبشر، اسماء را از حق دریافت کرد و دیگران نیز از او فراگرفتند. در این میان، فرقی نمی‌کند که سالک، نور را از دریچه‌ی وجود آدم بگیرد یا از طریق اولیای پس از او؛ چرا که این نور، حقیقتی واحد و متصل به هم دارد. همانگونه که اگر شعله‌ی شمعی، شعله‌ی شمع دیگری را روشن کند، هر که به آن شمعِ دوم بنگرد، به یقین، روشناییِ همان شمعِ اول را دیده است، حتی اگر زنجیره‌ای صدتایی از انتقال نور شکل گرفته باشد. پس دیدنِ آخرین حلقه‌ی این زنجیره، عینِ دیدنِ حلقه‌ی اول و رسیدن به اصل و منبع اعلی است. از این رو، تفاوتی ندارد که انسان از چراغِ آخرین واصل، نور بگیرد یا از شمعِ وجود نخستین انسان؛ زیرا همگی، تابش‌هایی از یک آفتاب واحدند و غبارِ زمان و مکان، هیچ‌گاه بر صفای این نور خدایی نمی‌افکند.

این نغمه‌ی ازلی، هرچند بی‌نهایت نزدیک است، اما دسترسی به آن بدون پالایش درون و رهایی از آلایش‌های نفسانی ممکن نمی‌شود. همانگونه که برای درک نور خورشید باید چشم را از گرد و غبار زدود، برای شنیدن این آواز ملکوتی نیز باید گوشِ جان را از اصواتِ کاذب و پوچِ عالم فرعونی پاک کرد. این تطهیر، نه با ترکِ جهان، که با «حضورِ کامل» در دلِ جهان حاصل می‌آید؛ زیرا اولیا خود در متنِ جامعه زیسته‌اند و با تحملِ رنج‌های آن، به مقامی رسیده‌اند که نه دنیا آنان را می‌فریبد و نه آخرت به خود مشغول می‌دارد. آنان آینه‌هایی صیقلی‌اند که هرکس در آن بنگرد، نه عیوبِ خود را که جمالِ حقیقت را مشاهده می‌کند. این سیر و سلوک، سفری است از «خود» به «بی‌خودی» و از «کثرت» به «وحدت»؛ سفری که در آن، هر قدم، پرده‌ای از جهل را کنار می‌زند و هر نفس، جلوه‌ای از تجلیِ الهی را به ارمغان می‌آورد. و چون این سفر به انجام رسد، سالک درمی‌یابد که آن نغمه‌ها هرگز از بیرون نمی‌آمدند، بلکه از عمق وجود خود او برمی‌خاستند و او در تمام طول راه، به دنبال صدای خویشتنِ حقیقی‌اش می‌گشته است. آنگاه است که مرز میان «عابد» و «معبود» درهم می‌شکند و عشق، نه به عنوان صفتی، که به عنوان عینِ هستی، معنا می‌یابد.

وحدت نور در آینه انسان کامل؛ از هبوط تا رستاخیز باطن

در نهایت، آنچه از این بیانات نهانی برداشت می‌شود، این است که رستگاری حقیقی، نه در انباشتن معلومات حسی و نه در طی مسافت‌های مادی، بلکه در «شنیدنِ» باطنی و «دیدنِ» قلبی است. انسان تا وقتی که در بند «نادانی» و حجاب‌های جسمانی اسیر است، از این حیات بی‌بها بی‌نصیب می‌ماند، اما به محض آنکه گوشِ دل را به ندای اولیا سپرد و خود را به کلی از نیستی‌های وجود خویش تهی ساخت، آن آوازِ ازلی او را فرا می‌خواند و از مردگیِ تن به زندگیِ ابدیِ جان، منتقل می‌سازد. این همان تحول شگرفی است که در آن، جبروتِ مادیِ انسان، جای خود را به لطافتِ ملکوتی می‌دهد و او را به مقامی می‌رساند که نه تنها خود، بلکه عالم همواره در تابشِ وجود او، از ظلمات رهایی می‌یابد و به روشناییِ مطلق دست می‌یابد. آنگاه، سالک نه به عنوان موجودی جدا از حقیقت، که به عنوان خودِ حقیقت، در میان هستی می‌درخشد و هر ذره‌ای را به رقص درمی‌آورد؛ رقصی که آغازش از عدم و انجامش در بی‌نهایتِ حضور است.

حجت‌الاسلام رسول ملکیان اصفهانی

اخبار مرتبط

  • فیلم | قرار مردمی

    فیلم | قرار مردمی

    حوزه / در راستای ارتباط مستقیم با مردم و پیگیری مطالبات و مسائل آنان، جلسات ملاقات مردمی با نماینده ولی فقیه در استان همدان برگزار شد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha